ولنتاین مبـــــــــارک عزیزم
این شعر رو که خودم گفتم تقدیم می کنم به عشقم
دووووووست دارم
خدا همه را دوست دارد .نعمت ها و فرصت هایی که خدا داده را از خودمان نگیریم
این شعر رو که خودم گفتم تقدیم می کنم به عشقم
دووووووست دارم
باز هم به نام خدای علی (ع)

پایین شهر
در پس دیوار
انتهای کوچه ای نوساز
یک سکو هست و یک نفر بالاست
همه در زیر گوش هم گفتند
انگار که شعبده ای بر پاست
خانم ها و اقایوون
این چیست دست من؟
احساس
یک دو سه
خانم ها و اقایوون
این چیست دست من؟
اشک و اه
عده ای خندیدند و عده ای گفتند
مردک احمق ، ادم بیکار
چند سالی ست که مرد بیچاره
جای جای شهر و پشت هر دیوار
صورتک می زند و می خندد
زار میزند به پشت نقاب
این بار پایین شهر
در پس دیوار
انتهای کوچه ای نوساز
پشت نقاب یک عاشق
چشمه ای جاریست از اب حیات
یا علی (ع)
بسم هو
بازا بازا
هر انچه هستی بازا
گر کافر گبر و بت پرستی بازا
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازا
مولای یا مولای انت العزیز و انا ذلیل
و هل یرحم الذلیل الاالعزیز
روزی حضرت امیرالمومنین (ع) نزد پیامبر (ص) رسیدن و فرمودن یا رسول الله برای من از خدا طلب مغفرت کنید
حضرت ختمی مرتبت نمازی خواندن و در انتها فرمودند خدایا ((به حق علی اغفر ذنوب العلی))
یعنی خدایا به حق علی از سر گناهان علی بگذر
حضرت امیر فرمودند چرا خدارا به خودم قسم دادین؟
پیامبر (ص) فرمود : زیرا که در پیشگاه خدا عزیز تر از تو نیافتم
شهادت امیرالمومنین، فاتح خیبر را بر تمام حیدریون تسلیت عرض می کنم

ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در این حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن
التماس دعا
یا علی (ع)
من تورا سخت می خواهم
ایا یعنی من تورا به سختی می خواهم؟
من تورا شیرین می خواهم
ایا یعنی اگر روزی تلخی کردی دیگر نمی خواهم؟
من تورا می خواهم
؟؟؟؟؟؟
ایا تو مرا می خواهی ؟؟؟؟
هرطور که باشم فرقی نمی کند؟؟؟؟
؟؟!!!!؟؟؟
جملات بالا کمی احساسیست .
احساس داشتن یعنی انسانیت اما احساسی بودن یعنی استفاده نکردن از عقل و در کل یعنی این دو با هم فرق دارند.
پس تمام جملات بالا کمی نقص دارند
من تورا می خواهم حتی اگر تو مرا نخواهی؟؟؟؟
این جمله که کاملا غیر قابل قبول است
من دیوانه تو هستم
پس تو دیوانه ای اگر عاقل بودی من را نمی خواستی؟؟؟؟؟؟
در همان نگاه اول عاشقت شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این چه عشقیست که با یه نگاه حاصل شد پس فردا با یه نگاه عاشق دیگری می شوی
من تورا می خواهم همان طور که تو مرا میخواهی
من به تو فکر می کنم ایا تو عشق را می دانی؟
عشق یعنی شراکت احساس نه احساساتی بودن
ایا با من هم عهد می شوی؟
اگر مرا به خاطر مجموع خصوصیاتم دوست داری پس عاقلانه تصمیم گرفته ای.
من و تو اینک ما هستیم
عشق جاده ایست دوطرفه
عاشق باش اما عقلت را از دست نده.
عاشق باش اما عشق این نعمت مقدس رو واسه کسی خرج کن که فهمیده باشه
اگر عشقت روزی باعث شد که طرف مقابلت به عنوان وظیفه از تو بخواهد دیگر عشقی برایش خرج نکن چون عشقت را نمی فهمد
حالا سزاوار ترین عشق مخصوص خداست
چون مارا دوست دارد نه به خاطر اینکه صودی برایش داریم
کمکمان می کند در صورتی که کمک ما به دردش نمی خورد
حالا هرکی عاشقه عشق است
یا علی
به نام خدای علی
سلام به همی اونایی که مسافر بودن رو قبول دارن
(( کاروانیم ای رفیقان خانه سازی بهر چیست))
قالب وبلاگم رو عوض کردم یه وبلاگ تکونی بود.
اما حرفم رو عوض نمی کنم
یه روزی همه ما سوار قطار دنیایی شدیم که به هرکدوممون گفتن این قطار انتها داره اما ممکنه که شما وسط راه پیاده شید
هیچ کس فکرش رو نمی کرد ۵۰ روز پیش خسرو شکیبایی از قطار پیاده شه
و هنوزم باور نکردیم
اما خسرو تونست توی تمام مدت سفر با مسافرای دیگه حرف دل بزنه
بیاید تا فرصتی باقیه و هنوز توی قطاریم هوای همدیگرو داشته باشیم
توی ما ه مبارک به اکثر هم قطاریا سر زدم و صله رحم کردم
می خواستم بگم من هم می خوام مثل شکیبایی یادی تو دلای مهربونتون داشته باشم
اخه معلوم نیست کی ما رو از قطار پیاده می کنن
همیشه در پناه حضرت دوست باشید
-----------------------------------------
حال چندتا سوال می پرسم تا بیشتر هم قطاریامون رو بشناسیم
اگر توانایی های همدیگرو بدونیم شاید تو حوادث بدونیم باید از کدوم هم قطاری کمک بخوایم
مثل زمانی که اگه تو قطار بدونیم کی پزشکه اگه حال کسی بد شه سریع به اون مراجعه می کنیم
۱- سن شما؟ ۲- تحصیلات شما ؟ ۳ـ محل سکونت شما؟ ۴- هنر و تواناییهاتون؟
۵- یه جمله هم تقدیم کنید به همه ادمایی که رو تخت بیمارستانن.
خدا خیرتون بده
یا علی
به نام ارامش بخش دلها
قسمت اخر ((سربالایی))
سلام
*****ماه میهمانی حضرت دوست مبارک*****
ای اهل دل قران بخوان که صدای خداست
مرسی از نظرات
معمایی بودن داستان از اول خودم گفته بودم .
دوم اینکه نتیجه به عهده خواننده داستان هست برداشت ازاده.
سوم خیلی هم مبهم نبود!!!
پسرک خدا رو گم کرده بود که پیدا کرد و خودش رو به دست خدا سپرد تا بهترین تقدیر رو خدای مهربون براش رقم بزنه
یا علی
التماس دعا

حالا دیگه حوصله سر کار رفتن رو نداشتم
دیگه کارم شده بود خوابیدن و وقت تلف کردن
ای گاهی یه کتابی می خوندم و گاهی هم یه سر بیرون می رفتم
خدایا چرا تابستون تموم نمی شه.
این تابستون هم عجب حکایتی داشت
داشتم کم کم زندگی بی فکری رو تجربه می کردم . رفتم واسه خونه خرید کنم و برگردم که وقتی برگشتم روی گوشیم دوتا (میس کال) و 2تا (اس ام اس) بود
شماره حوا نبود اما معلوم بود که خودشه.
نمی دونستم باید خوشحال شم یا ناراحت. خدایا تکنه حرف مهمی داشته . خدایا گاش می تونستم بفهمم که تو چه وضعیتیه.
زنگ زدم یه پسر برداشت و قطع کردم
می دونستم اون زنگ زده اما این پسره کیه.
با گوشی کی زنگ و اس ام اس زده.
دوباره فکرش افتاد تو سرم
ای خداااااااااااااااااااا
دوباره شبا می اومد تو خوابم ، خدا خدا خدا چرا این تابستون لعنتی تموم نمیشه.
بعد از چند شب دیگه دوباره (میس کال ) این بارم خودش بود . اما هیچ حرفی بین ما رد نشد
شاید اون فکرام که منو فراموش کرده غلط بود و اون فکرام که نمی تونسته بهم زنگ بزنه درست بود !!!
شاید می خواست با این (میس کال ها) بهم بگه به یادتم اما شرایط حرف زدن رو باحات ندارم.
هر شب به حرف اخرش فکر می کردم
گفت : جبران می کنم اما زمان واسه جبران می خوام
ایا تو این زمان داشت جبران می کرد یا منو فراموش کرده بود.
توی این مابین چند اتفاق باعث شد من دوباره قدرت از دست رفتم رو بدست بیارم.
این ماجرا ها منو ضعیف کرده بور. اما......
به حوا فکر می کردم اما نمیذاشتم فکرایی کنم که قاتل خودم بشه (فکرم رو کنترل می کردم)
هر روز به باشگاه می رفتم و ورزش می کردم تا حسابی خسته شم
بعد کمی استراحت و بعد جلوی اینه مدتی طولانی به خودم می رسیدم
بعد کمی موسیقی نیرو بخش گوش می دادم و به چیزای خوب فکر می کردم به نعمت هایی که خدا به من داده .
بعد مدتی با خدا نیایش می کردم
به این فکر می کردک که خدا همیشه بهترین رو جلوی پای من قرار می ده پس بخودش واگذار کردم و من هم به وظایفم عمل می کردم
حالا دارم می فهمم که چرا خدا اون همه سختی رو جلوی پام گذاشت.
راستی یادم رفت بگم چه اتفاقی جرقه زد.

من بطور اتفاقی با یکی از دوستام رفتیم یه مرکز بیماری های خاص .
اونجا یه چیزایی شنیدم و دیدم که تا دو شب گریه می کردم .
خدا می خواست نشونم بده اون همه سختس رو بهم داد تا یادم نره من ضعیفم و انسانم و اون خداست و همه چیز دست اونه.
می خواست خوشی زیاد باعث نشه ازش جدا شم و اخرش اون صحنه ها توی بیمارستان رو نشونم داد تا بهم بگه سختس اسنایت نه اونا که به تو دادم .
خدایا شکرت شکرت شکررررررررررت.
الان می دونم که خودش کمک می کنه تا بهترین راه رو انتخاب کنم
خودش همه مسائل رو حل می کنه و من هم از این بابت نگرانی ندارم خودش گفته صبر کنید و توکل کنید. پس صبر و توکل من بهترین چیز برای خشبختی و سعادت من و عشق منه.
خدا هیچوقت دوست نداره بندش ازش جدا شه واسه همین گاهی به شیوه های خدایی خودش بندش رو بر می گردونه.
حالا من صدای خدا رو می شنوم و من دیوونه صداش شدم
سربالایی تو زندگی تموومی نداره گرچه سربالایی قصه من تمووم شد اما ما خدایی داریم که توو سربالایی ها هم مارو حل میده بالا.و گاهی رو دوشش مارو می بره بالا.
سالار شهیدان اباعبدالله در ظهر عاشورا زمانی که تک تک فرزندان و اصحابش را از دست داد و بلا لحظه به لحظه بیشتر می شد این گونه با معرفت و صفای دل صدای خدارا شنید که رو به خدا فرمود
اللهم لک الحمد ُ حمد الشاکرین (( خدایا همانند شاکران تورا تسبیح می گویم))
یا علی (ع)
خدا به همراهتون پایان
بنام نقش افرین
قسمت سوم (((سربالایی)))
گاهی باید از اخرین نفسمون بگذریم تا به هدفمون برسیم

اهن زمانی شکل زیبا بخودش میگیره که چکش و پتک بخوره
من می دونستم اون شرایطش تو خوونه خودشون بهم ریختس اما من با خودم می گفتم هرچی هم که شرایط یه تماس نداشته باشه می تونه یه زنگ کوچولو تو یه فرصت بزنه و بگه بیادت هستم .
حالا فقط به این فکر می کنم که من به همه فکر کردم اما هیچ کس به من فکر نکرد
الان حدود یه ماه که بهم زنگ نزده.
یواش یواش اینقدر فکر و خیال روزهایی که بر من گذشت تو سرم می چرخید که دیگه واقعا به چیزی که فکر نمی کردم عشق بود
ادمی که مقالات و نوشته هایی بسیار از عشق داشت حالا عشق رو تنها راه ضلالت می دونست.
گاهی به خودم می گفتم شاید واقعا نتونسته بهم زنگ بزنه اما بعد از چند دقیقه به خودم می گفتم بازم خوشخیالی اخه بچه هرچی می کشی از خوشخیالیته اون حتی یه لحظه هم بیادت نمی افته
خدایا چقدر سخته ادم قصری که با تک تک وجودش از عشق ساخته حالا باید با تیشه کینه خراب کنه.
چقدر شب تولدم منتظر یه sms تماس بودم ،اما اینم خوش خیالی من بود، واسش یه هفته جشن تولد گرفتمهفته تولد واسش گرفتم نه روز تولد اما حالا تا صبح بیدار منتظر پیام تبریک
همه زدن حتی اونی که من بهشون بد کردم اما اونی که همه چیزم به بهانه اون از دست رفت هیچی.
حالا 11 روز از قهر من از خونه گذشته و من هنوز بر نگشتم چقدر دوست دارم تلفنم زنگ بخوره مامانم بگه برگرد
شب نیمه شعبان زنگ زد بهم گفت توی زندگی خیلی جاها با دشمنای خودش اشتی کرده حالا من که پسرشم
دوتایی کلی گریه کردیم
من اسباب و وسایلم رو جمع کردم که برگردم
تلفنم زنگ زد و دختری پشت گوشی بود می خواست منو ببینه.
یادم رفت بگم من واسه خاطر اون دختری که تا اینجای داستان ازش حرف زده بودم از این دختری که الان تماس گرفت گذشتم و عشق این دختر رو به خاطر داشتن همین خانمی که تا الان حرفش بود نا دیده گرفتم.
می خواست منو ببینه و بازم باهام حرف بزنه
وقتی همدیگرو دیدیم از عشقش واسم گفت از اینکه می گفت بدون من نمی تونه زندگی کنه ولی همین خانم که الان ادعای عشق داشت عین همین رفتار تابستون امسال رو تابستون پارسال با من داشت و یک سال پیش منو خرد و داغون کرد. تمام پلهای پشت سر رو هم خراب کرد
من پیش خودم می گم این عادت دختراس که همه پلهای پشت سر رو خراب کنن.
خلاصه شاید دلم واسش وی سوخت چون نمی تونست به عشقش برسه اما من نمی خواست به دروغ بهش امید بدم و بازی بدمش چون احساسات خودم تو زندگی خیلی بازیچه دست مردم شد.
از طرفی با خودم یه عهد کوچیک بعد از اشتی با مامان اینا بستم که دیگه به هیچ دختری دل نبندم .
من دیگه نمی خوام عاشق شم این بود شعار من.
چون هرچی سرم اومد واسه خاطر عشق بود اما همیشه بی وفایی دیدم
اگه در مورد اون دختری که بهم زنگ نزد (حوا) رو میگم چیزی نمی گم چون دلیل زنگ نزدنش رو کامل نمی دونم پس زود واسش دادگاه راه نمی اندازم شاید اونم سیری مشابه من رو داشته نمی دونم اما الان فقط می خوام اروم باشم
می خوام این سربالایی رو تموم کنم
همیشه اینطور بوده که صبر در برابر سختی شیرینی ای رو میسازه فراموش نشدنی
منم دنبال به امید اون سرپایینی دارم این سربالایی رو طی می کنم
اهن زمانی شکل زیبا بخودش میگیره که چکش و پتک بخوره.
ادامه داستان خیلی جالب تره انچه که تا الان خوندینه چون قابل حدس نیست
یا علی (ع)
هوالباقی
چهل روز از وداع ان اسطوره هنر و زیبا کلام صبور گذشت
کسی که با بیانش صبر را معنا کرد
و در اخر در روز شهادت بانوی صبر زینب کبری (س) روحش به ابدیت پیوست
فاتحه ای هدیه به روح بزرگش می فرستیم
یادش جاویدان
در نبرد روزهای سخت و انسان های سخت
این انسان های سختند که می مانند

سلام
خوب ادامه داستان سربالایی
حالا از خونه قهر کردم و بی پناه شدم . رفتم خونه مادر بزرگم
از همون روز اول همه ظرفایی که مهمون هم میومد کثیف می کرد من می شستم تا پشت سرم حرفی در نیاره که اومد اینجا خورد و خوابید.
صبح ساعت 3:30 بابا بزرگم بیدارم می کرد من و می برد مسجد بعد هم قبل از طلوع افتاب می رفتیم لواسان چون بابابزرگم اونجا چنتا کار داره که پیمان کاره اون ساختموناست.
بش گفتم به منم کار بده اما اون در نظر نگرفت که من درس خوندم که کار تخصصی تر بکنم نه کارگری
خلاصه روز دوم اینقدر ازم کار کشید که کمرم خم موند و گرفت.
خلاصه چه دردی می کرد اما از ترسم جیک نمی زدم که نگه تنبله.
شب وقتی اوومدیم خونه مادر بزرگم خیلی تند اخلاقی کرد. نمی دونم چرا اما همون شب تصمیم گرفتم دیگه اونجا هم نمونم.
از طرفی به هیچ وجه خونه نمی خواستم برگردم
ساعت 3 شب از مادر بزرگم بیدار شد و شروع به غرغر کرد خیلی بهم بر خورد اخه من که همه کاری کردم تا غر نزنه اخرم ....
همون نصفه شب از خونشون زدم بیرون وای خدا بسه من دیگه کم اوردم بابا به خدا عاشقی یادم رفت بسه.
من همیشه از این موضوع خیییییلی ناراحت می شم کسی بهم کوچکترین توهینی کنه اخه همیشه قانون مند بر خورد می کنم و به همه احترام میذارم.
دیگه واقعا کم اوردم تصمیم گرفتم دیگه نماز نخونم یعنی با خدا هو قهر کردم اما به ظهر که رسیدیم دیدم نمی تونم با خدا قهر باشم و باز نمازم رو خوندم و ازش کمک خواستم
حالا دیگه جایی ندارم از طرفی جای دیگه هم نمی خواست برم چون ابرو ریزی رو دوست ندارم.
بلیط گرفتم برم شمال و رفتم
اونجا چنتا از دویتام هم باهام اوومدن . فکرم خیلی مشغول بود و همش می خواستم از این وضع فرار کنم دیگه واقعا کم اورده بودم نزدیک به 3 ماه بود مشکل پشت مشکل داشت فشارم می داد از اون دختر شروع شد و به اینجا رسید.
جالب اینه که اون دختر بهم زنگ می زد و هنوز هم به عشقش معتقد بوذ اما روزی که من تو خونه مشکلاتم زیاد شد تا النی که شمال بودم حتی یه زنگ هم نزد و این منو داغون می کرد چون تمام این مشکلات من از 3 ماه پیش با کارای اون شروع شد و هر روز اتیش بیشتر خانمان منو می سوزوند.
اگه نظراتون اینقدر کم باشه ماه عسل داستان رو نمی گم . اخرش مهمه هااااااااا
یا علی
حضرت امیر(ع) می فرمایند:
تا زمانی که به دنبال چیزی هستی از تو دور می شود و زمانی که از ان رو گردانی به سمتت می اید.
سربالایی
سلام دوستای گلم
من یه همراه می خوام واسه نوشتن داستانی با نام << سربالایی>>
حالا می خوام شروع کنم من شروع می کنم اما ادامه داستانم رو نمی تونم بنویسم به چند دلیل
1- تایپش سخته
2- حق چاپ محفوظه (می خوام بصورت یه کتاب داشته باشم و اگه خدا بخواد چاپش کنم.
البته هرکی اسم بهتری داشت بم بگه منتها اول شروع داستان رو بخونید
به نام خدا
وقتی هر روز ادم تکراری باشه ادم عصبی می شه مخصوصا اگه فکرو خیال های متفاوتی توی ذهن ادم در جریان باشه.
بعد از سه سال تحصیل عالی در دانشگاه به تابستونی رسیدم که اصلا خوب شروع نشد و هر روزش بدتر و بدتر بود.
با یه اتفاق عجیب ، زندگی شیرین ما به جهنم تبدبل شد.
اما این بار فقط حوا گول خورده بود و با اشتباهش زندگی ادم رو هم ازش گرفت.
هیچکس باورش نمی شه لیلی و مجنون چطور اتیش گرفتن.
((وارد جزئیات نمی شم چون فکر می کنم معمایی بودن این داستان ، قصه ی منو عمومیت می بخشه و هر کی میتونه خودش رو جای شخصیت داستان قرار بده. از طرفی دوست دارم نوشته من یه نوع جدید در ادبیات داستانی باشه و از در جا زدن خوداری کنیم.
اینجوری رابطه من با مخاطبم نزدیک و داستان مهیج تر می شه.))
من نمی دونستم باید چیکار کنم ، هیچکس رو جز اون نداشتم که واسه حس عشق ارزش قائل باشه و از طرفی اشتباه اون تمام انبار دل منو به اتیش کشونده بود.
روزهای اول فقط گریه و بی تابی.
روزهای بعد استرس و شب بیداری و هر روز ذهنی اشوب تر از روز قبل.
واسه تصمیم گرفتن ناتوان شده بودم ، ایا باید اشتباهاتش رو فراموش می کردم یا باید روزای تکرار ناپذیرمون رو.
می دونستم اگه با والدینم درموردش حرف بزنم بام مخالفت می کنن و منم طاقت مخالفت اونارو ندارم اما ناگذیر شدم چون شرایط روحیم به تنگنا رسیده بود.
همون طوری که انتظار می رفت مخالفت اونا صورت گرفت و این امر منو تو شرایط فعلی عصبی تر از قبل می کرد.
حالا تو خونه نگاه سنگین بابا و مامان رو هم باید تحمل می کردم.
با خودم گفتم اگه برم سر کار می تونم به همه ثابت کنم که می تونم رو پای خودم وایسم ، اینجوری دیگه به حرفام با دید بچگانه نگاه نمی کنن.
تا اینکه یه روز از روزای اول تابستون مثل روزای دیگه از خواب که بیدار شدم با خودم فکر می کردم که چطوری روزم رو شب کنم و از اینهمه فکرای پریشون فرار کنم.
بعد از کلی اینور انور کردن واسه کار دیدم کسی کاری رو که با رشته تحصیلیم بخونه بم نمی ده چون هنوز درسم تموم نشده ناچار به شغلی رو اوردم
نقاشی ساختمان
بعد از 8 روز کار نقاش کارش تموم شد و یکی از اشناهاش رو جای من گذاشت و من رفتم سر خونه اول ،دوباره بی کار شدم.
البته فکرو خیال هنوز از سرم بیرون نرفته بود و کابوس های شبانه هنوز ادامه داشت.
خلاصه با هزار خواهش و تمنا ماشین مامانم رو گرفتم و روزا باش مسافرکشی می کردم ، این از نقاشی هم بدتر بود واسه 100 تومان باید دعوا می کردم اونم تو گرمای تابستون. از شانس گل ما بعد از چند روز یه پلیس عوضی به خاطر پارک دوبل ماشینم رو خوابوند پارکینگ.
این اتفاق توی بهبه مشکلات خونه اتفاق افتاد. اخه موازی مشکلات من واسه بابام یه مشکل کاری رخ داده بود و خونوادم درگیر مشکلات خودشون بودن و هر روز وضعیت ارامش خونه بد و بدتر می شد.
اشاره به مشکلات بابا نمی کنم اما همین رو می گم که حاصل 40 سال زحمتش داشت توسط یه بی پدر مادر سوخت می شد و بالا کشیده می شد.
سیل مشکلات من رو داشت روانه تیمارستان می کرد ، بالا خره یه جرقه کوچیک تو خونه اتشی بزرگ بنا کرد و من با پدرم دعوام شد و از خونه قهر کردم . این تازه اول سربالایی بود.
دیگه اشکی هم نداشتم و فقط ارزوی همون روزای سخت اول رو داشتم چون بدتر از انچه که تصورش رو می شه کرد اتفاق افتاد که ..........(بقیه داستان رو زمانی می گم که با نظراتون و حدسیات شما عزیزانم مواجه بشم ، حدس بزنید چی شد؟)
توی هر سربالایی من رکاب زدم تا هم خودم و هم دوچرخه را به بالا و ترفیع و کمال برسونم. و در سر پایینی دوچرخه میرفت اگر حتی من با او نبودم
یا علی